بيراهه رفته بودم
... دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين پس
... تمام عمر بيراهه خواهم رفت

گر ز حال دل خبر داری بگو
ار نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو
هر چیز که در جستن آنی
آنی

چه ميهمانان بي درد سري هستند مردگان
، نه به دستي ظرفي را چرك ميكنند
تنها به شمعي قانع اند
...و اندكي سكوت

هیس .....
پروانه ها خوابند !

به شانه ام زدیکه تنهاییم راتکانده باشی
به چه دلخوش کنم؟؟
تکاندن برف ازروی ادم برفی ؟؟؟

پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

هر شب میان مقبره ها راه می روم
شاید مسیر زندگیم را عوض کند

برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان
باغبان نیز نیامد به پرستاری من

گفتم بگو
سکوت کرد .....
و من همچنان گوش می کنم
